محرم امسال در كنار مليكاجان
تولد سه سالگي با تم Mcqueen🎂
سه سالگي و آتليه📸
مهربانم سلام❤️
سلام سلام سلام سلام سلام دلم ميخواد به اندازه تموم روزهايي كه نيومدم و چيزي ننوشتم سلام كنم. دلم ميخواد به اندازه تموم اون لحظاتي كه ثبت نكردم حرف بزنم. دلم ميخواد همه اون اتفاقها، كلمات، جملات و حركاتت رو اينجا بنويسم. دلم خيلي چيزها ميخواد... دلم ميخواد تموم اون روزهاي خوبي كه كنار هم بوديم دوباره تكرار بشه، دلم ميخواد برم سركار ولي مثل سابق همونقدر ببينمت، بات حرف بزنم، باهم صبحانه و ناهار بخوريم، با هم ...بخوابيم و كنارم بيدار بشي و همونقدر واست وقت بذارم.ر دوست داشتم برم سركار ولي نه به اين قيمت كه از تو دور بشم😔 چقدر حيفه كه نميشه هر دو رو باهم داشت!😭 توي اين ١٠-١١ ماهي كه رفتم سركار بيشتر از چهار پنج باره كه...
دلتنگتم ...
مهربان فرشته ی کوچولو دلتنگتم... دلتنگ تک تک لحظاتی که کنارت بودم.... که با هم میخندیدیم بازی می کردیم غذا میخوردیم و مامانی و اذیت میکردی... دلتنگ خنده هات، گریه هات، حرف زدنات و بازی کردنات.... درست وقتی دو سال و دو ماه و ده روزت بود واسه کار تو شرکت استخدام شدم. چقدر دوست داشتم که شاغل بشم... یه جای خوب و معتبر، مرتبط با رشته ام و حقوق و مزایای خوب و الان همین اتفاق افتاده اما چرا ته دلم ناراحتم.... خیلی تو فکرتم فقط دوست دارم ساعت 5 بشه و بپرم بیام بیرون و بدوم سمت خونه که ببینمت. الان یک هفته است که مامان جون مراقبته تو خونه و هرچی بهم میگه که حالت خوبه و مشول بازی هستی ...
دوسالگیت مبارککک
قشنگترین، مهربانترین و شیرین ترینم تولدت مبارک دیروز 2 ساله شدی... دو سال از شیرین ترین روزهای عمرم بود در کنار تو... خیلی شیرین تراز اونی هستی که فکر میکنی. خیلی مهربانی... خیلی دوست داشتنی... ببخش که حدود هشت ماهه چیزی واست ننوشتم. تو این هشت ماه اتفاقهای زیادی افتاده، تلخ و شیرین... رفتن بابازارع از جمعمون بی نهایت غم بزرگ و تلخی بود که هنوز که هنوزه نتونستم هضمش کنم. دوست ندارم الان توی تولدت حرفهای ناراحت کننده بزنم اما تمام اون روزها رو توی دفتر خودم ثبت کردم. اگه یه روزی دوست داشتی بیشتر در رابطه باهاش بدونی، به دفتر خاطرات خودم مراجعه کن. اما اتفاقهای خوب.... خداروشکر خیلی اتفاق خوب داریم: اینکه الان 16...
محمدپارسا به روايت تصوير
ir دپ محمدپارسا در پارك اينجا فسقلي داشت با باباجونش نماز ميخوند با عباو كلاهي كه مامان جون از قم واسش آورده بود اينجاهم داشتي انار ميخوردي و همش اصرار داشتي كاسه تو بذارم رو اپن تا اينطوري خم شي و دونه انار برداري😍 ...
نویسنده :
مامان غنچه
0:02
هشتمین مروارید
مهربان پسرم سلام الان که دارم مینویسم شما خوابی و من هم فرصت رو غنیمت شمرده و اومدم که وبلاگتو آپ کنم. تقریبا یک روز بعد از مشاهده ی هفتمین دندون در انتهای دهانت، هشتمی هم پدیدار شد خداروشکر الان دوتا دندان آسیاب بالا رو درآوردی و پایینی ها هم در شرف جوانه زدن هستند. محمدپارسای عزیزم جدیدا از باباجون یادگرفتی که مسح پا میکشی و بعد میری سجاده رو از کشو درمیاری و با بابایی نماز میخونی. یه روز باید از نمازخوندنت فیلم بگیرم خیلی بامزه نماز میخونی. بهت افتخار میکنم پسرگلم ...
16 ماهه شدی
قشنگنرینم سلام آغاز 16 ماهگیت دقیقا مقارن بود با میلاد باسعادت پیامبراکرم (ص)... چه خجسته تقارنی ما آبادان بودیم پیش خاله ها و مامان جون و بابا جون و اونها هم کلی زحمت کشیدن و واسه شما تاب خریدن که کلی هم ذوق کردی اونجا با بچه ها بازی میکردی و من لذت میبردم. همه دوست داشتن و همه متفق القول میگفتن که ماشالله خیلی شیطونی ( خونه خاله سارا هم که رفتیم کاغذ دیواریشون که یه ذره اش بلند شده بود و بیشتر کشیدی و مامانی کلی خجالت کشید و شرمنده شدم) جدیدا از دیدن برنامه عموپورنگ خیلی ذوق میکنی و با آهنگ ها شروع میکنی به رقصیدن اگه بشه یه کوچولو از فیلم رقصت و میذارم اینجا ماشالله دیگه کامل همه حرفامونو متوجه میشی دو روز پیش یعنی ...







